تبليغاتX
 فریاد


فریاد

من به دنبال فضایی میگردم.لب بامی،سرکوهی...آخ میخواهم فریاد بلندی بکشم....

خواستم بگویم کیستم، دیدم نگفتنم بهتر است، آنکه با من میماند خود مرا خواهد شناخت و آنکه با من نمیماند همان بهتر که نشناسد مرا...
نوشته شده در | ساعت 12:56 PM| توسط امین| |

اهل‌ِ سرزمین‌ِ گُل‌ُ بُلبُلم‌ !
رؤیاهام‌ُ
آرزوهام‌ُ
خاطره‌هام‌ُ مصادره‌ کردن‌ !
دست‌ِ راستم‌ توقیفه‌ !
نوک‌ِ مدادم‌ شکسته‌ !
یه‌ خیاط‌ْباشی‌ِ ناشی‌
با نخ‌ُ سوزن‌ لبام‌ُ دوخته‌ !
اما هنوز زنده‌ام‌ !
اگه‌ نفس‌ کشیدن‌ ،
تنها معنی‌ِ زنده‌ بودن‌ باشه‌ !
اگه‌ زندگی‌
همین‌ جون‌ دادن‌ِ دَم‌ به‌ دَم‌ باشه‌ ،
هنوز زنده‌ام‌
نوشته شده در | ساعت 12:51 PM| توسط امین| |

 

 

دموکراسی میگوید: رفیق حرفت را خودت بزن نانت را من می خورم !
مارکسیسم میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم!
فاشیسم میگوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن!
اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما میگوییم

 

دکتر شریعتی....

نوشته شده در | ساعت 12:2 PM| توسط امین| |

مدتي است سرگشته ام و هر روز بر آن افزوده مي شود و نيک مي دانم که اين سرگشتگي سرانجام مرا از پا خواهد انداخت. فريادهاي فروخورده سرانجام متلاشي ام خواهند کرد و من حتي پس از مرگ نگران ايرانم خواهم بود. از خودم بيزارم که چرا نمي توانم کاري بکنم و چگونه زنده ام وقتي پرپرشدن مدام گلها و غنچه هاي ايران زمين را مي بينم. چگونه زندگي کنم. درس بخوانم ٬کار کنم و ... وقتي که دختران سرزمين مهر و پسران سرزمين کاوه و آرش به چنين روزي افتاده اند: سرگشته، بي هدف، بي غرور و ...
نوشته شده در | ساعت 1:17 AM| توسط امین| |

 

روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمی کنم؟؟ دیگر امیدی ندارم ، می خواهم خودکشی کنم....

 

ناگهان خدا جواب داد:

آیا درخت بامبو و سرخس را دیده ای ؟؟؟

گفتم بله دیده ام .!

خدا گفت : زمانی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم به خوبی از آنها مراقبت نمودم...

خیلی زود سرخس سر از خاک بر اورد و تمام زمین را گرفت اما بامبو رشد نکرد.........

من از او قطع امید نکردم .

در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند اما از بامبو خبری نبود.

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبو رشد نکرد.

در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد ...

و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت .

آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی می کرد!!

 

آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ؟؟!!

 

زمان تو نیز فرا خواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد . نا امید نشو!!!

 

نوشته شده در | ساعت 12:40 PM| توسط امین| |

گیرم که  روی تابستانی لبخندت را ببوسم!

بر فرض هم که در گرمای  شرجی

دستهایت رها شوم !

 

گیرم که روز و شب از نگاههایمان عشق ببارد

برای هم!

به واقعیت پیوستن این لحظه های خوب ،

چه سودی دارد برای کودک همسایه؟؟!

که

با پای بدون جوراب می رود مدرسه

هر روز

در این پاییز !

نوشته شده در | ساعت 1:53 PM| توسط امین| |

لحظه ها می گذرند و روزها را خاکستر می کنند و من در گرد و غبار این ثانیه ها می دوم ، به دنبال چه نمی دانم!

هراسانم از آنکه فصل ها  پوست بیندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم

شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم .

به آنچه خواسته ام

به آنچه که باید می رسیدم

و به آنچه که لیاقت رسیدن به آنرا داشته ام.

تشنه لبم ، دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم

    دریا می خواهم ، به وسعت آفاق ، به وسعت دریا !....

 

نوشته شده در | ساعت 3:11 PM| توسط امین| |

مهر ، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ، ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد . عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آنرا به آزمایش گذاشت.

هلیای من به یاد داشته باش که یک مرد ، عشق را پاس می دارد ، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد ، آنچه فدا کردنی است فدا می کند ، آنچه شکستنی است می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند ، اما هرگز ، هرگز  به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود!

 

روحش شاد ، یادش کرامی

نوشته شده در | ساعت 2:30 PM| توسط امین| |

هیچکس حتی برای یک لحظه نباید گرفتار این خوش خیالی باطل شود که با شکست آلمان هیتلری ، فاشیسم به گور سپرده شده است  یا با سر نگون شدن حکومت سرهنگان در یونان ، سرهنگان سراسر جهان به این نتیجه ی تاریخی رسیده اند که سر نیزه و گلوله برای حکومت کردن وسیله ی قابل اعتمادی نیست . چرا که فاشیستها با مغز و منطق اندیشه نمی کنند و لذا هرگز از تاریخ چیزی فرا نمی گیرند.

نوشته شده در | ساعت 4:32 PM| توسط امین| |

خدایم!


اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی از شعله های آن

 مرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی

 

و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت فراخوانی و در آن جای دهی ؛ درهای بهشت را برویم بسته نگهدار ،

 

 ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم


خدایم!


مرا از خودت مران .

 

 

 تو گرانبهاترین دارایی من در این دنیا هستی ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم

نوشته شده در | ساعت 12:55 PM| توسط امین| |

اول یک آدمم بعد یک انسان یا اول یک انسانم بعد یک آدم؟
برای انسان بودن شرایط و مسائلی را باید در نظرگرفت که همواره بین انسان و آدم بودن آدم رو عقب جلو می‌کنه! انسان بودن را بیشتر دوست دارم! فصل مشترک بین یک انسان با یک حیوان! خیلی کمتر از فصل مشترک بین یک آدم و یک حیوانه! ادم بودن رو زمان حس می‌کنم که یهو صدای کسی رو می‌شنوم که میگه : هویییی یارو چه مرگته؟ چته بدبخت؟

به انسان بودنم افتخار می‌کنم به اینکه هستم! تلاش می‌کنم! و همواره به فکر پیشرفتم اما گاهی بعضی انسان نماها باعث می‌شوند که از انسان بودنم پشیمون بشم!

ولی  خدایا ازتو بیشتر متشکرم که مرا با انسان‌ها و عقایدی آشنا کردی که به واسطه بدی آنها تو را بیشتر بشناسم...

زمان‌هایی پیش می‌آید که بین وجدان و عقل دین و چیزهای دیگر مثل پاندول درحال جابجایی هستی! میدونی اون پاندول تا زمانی که به یک نخ به جایی وصله نمی‌تونه مسیر رو پیدا کنه و مدام در حال رفت و برگشته! گاهی لازمه اون نخ یا طناب رو پاره کنی!
یک باز از من خواست که نخ را پاره کند اما من نخواستم و به یکباره این من بودم که یکباره از اون پاندول جدا شدم! خوب بود یا بد؟ نمیدانم! اما این را می‌دانم که خدا هنوز هم من را بسیار دوست دارد!

انسانها مجموعه‌ای از رفتارهای خوب بد و پسند و ناپسند دارند اما شناخت بد از خوب یا حتی بد از بدتر گاهی بسیار سخت می‌شود!

دوست اگر از نظر تو اشتباهی انجام می‌دهد باید گوشزد کنی! اما گاهی سکوت از حرف زدن تاثیر بیشتری دارد!

مدت‌هاست سکوتم بسیار بیشتر از گفتنم شده است (به وبلاگ نگاه کنید می‌بینید) اما مدتی است که سکوت دارد به عادتم تبدیل می‌شود! آیا عادت خوبیست؟

خسته‌ام و فقط تغییرات است که میتواند مرا از این خستگی خارج کند ! آیا شما تغییر خوبی سراغ ندارید؟ چند است قیمت این تغییرات؟

نوشته شده در | ساعت 0:44 AM| توسط امین| |

این روزا دیگه زیاد حوصله نوشتن و گفتن و فریادم ندارم.شایدم حق با هموناییه که میگن "آنچه به جایی نرسد فریاد است" حتی حوصله خودمم دیگه ندارم و البته متاسفانه این حس بین من و بسیاری از دوستان و همفکران و همقطاران ُ مشترک است.

هرچند حرفهای زیادی برای گفتن و ناگفته های بسیار تری برای نوشتن و فریاد های بلندی برای سر دادن دارم ولی شاید آمادگی برای آزمون سخت ارشد بهانه خوبی برای مدتی سکوت باشد

نوشته شده در | ساعت 12:12 PM| توسط امین| |

تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون





پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟

- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
 
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگررو مي شناسن.
 
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
 
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيکاند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
 
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
 
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
 
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده ، چند چادر برپا کرد..
 
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
 
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
 
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
 
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
 
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم..
 
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
 
- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
 
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
 
- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
 
- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
 
- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..
 
- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.
 
- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.
 
- شهر هرت جایی است که به بعضیاز بیسوادها میگن پروفسور.
 
- شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!
 
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
 
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
 
شهر هرت جايي است كه .........
 
 
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
نوشته شده در | ساعت 12:4 PM| توسط امین| |

دوست داشتن مانند یک شکوفه ی سیب است .گاهی به سادگی پر پر می شودگاهی به سادگی لگد می شودگاهی آرام گرفته می شود شاید باید هر از گاهی بیشتر به آن نگاه کرد ... .

نوشته شده در | ساعت 12:2 PM| توسط امین| |

تو شهرِ قصه‌ هیچ‌کسی‌ من‌ رُ برای‌ من‌ نخواست‌
 هیشکی‌ لباس‌ِ فکرش‌ُ رنگ‌ِ صدای‌ من‌ نخواست‌
 دغدغه‌ی‌ آدَمکا دغدغه‌های‌ من‌ نبود
 جز تو کسی‌ منتظرِ صدای‌ پای‌ من‌ نبود

نوشته شده در | ساعت 11:51 AM| توسط امین| |

خواندند بابا نان دارد و انتظار نان از دستهای هر شب خسته تر بابا باور نان را در ذهن کودکانه مان دشوار میکرد. خواندند آن مرد با دستهای پر از خواب آینه ها می آید . آن مرد قرار بود در باران بیاید .چشمان منتظر مان به آسمان همیشه ابری  خیره شده بود. گاهی هم باران می آمد . آن مرد اما نمی آمد. انتظار نان از دستهای پدر و انتظار آمدن آن مرد در باران را تا همیشه ی الان  برایمان خواندند و ما نوشتیم... . ما نوشتیم و آنها با صدای بلندتر تکرار کردند. ما مینوشتیم و هر شب دستهای خسته و بزرگ بابا را بدون نان دیدیم .ما مینوشتیم و نه حتی هیچ  نشانه ای از آن مرد در هیچ بارانی نیامد. داشتیم ایمانمان را به دستهای بابا و آمدن آن مرد در باران از دست می دادیم که داستان چوپان دروغگو را برایمان خواندند . دیدند که مداد ها در دستمان است و سرهامان بالاست. نمی نوشتیم. به هم نگاه میکردیم. تکرار کردند تا بنویسیم اما ما  داستان را از بر شدیم. بابا نان دارد را از یاد بردیم و به جای انتظار نان از دستهای خسته و خالی بابا وقتی به خانه آمد داستان چوپان دروغگو را برایش تعریف کردیم. بابا هم هرشب برایمان داستان دیگری به خانه می آورد. برای هم تعریف می کردیم . یک شب بابا داستان تصمیم کبری را برایمان به خانه اورد . بابا نمیگفت بنویس. ما داستان را از بر می کردیم . برای هم تعریف می کردیم .حالا همه ما کبری شده ایم و تصمیم های بزرگ میگیریم. ما مدیون دستهای پر از داستان بابا هستیم. حالا دیگر نمی خوانند بابا نان دارد. چون بابا نان ندارد. تکرار نمیکنند آن مرد در باران می آید . چون آن مرد مدت ها پیش با دستان پر از داستانش آمده بود. حالا ما مانده ایم و تصمیم کبری . برای هم تعریف می کنیم و با هم تصمیم کبری می گیریم. حالا دیگر به جای بابا نان دارد می نویسیم بابا داستان دارد. آن مرد داستان دارد... .
نوشته شده در | ساعت 11:37 AM| توسط امین| |

این روزها همه چیز عجیب است.انگار یک جوری همه چیز نشانه است! زبان جهان...! مثلا درست همین امروز که هوای حوصله ام ابری بود توی تاکسی کنار زنی نشسته بودم که.یک بچه ی لاغر حدودا دو سه ساله بغل گرفته بود.وقتی سوار شد پول خرد هاش را از توی کیسه ی پلاستیکی ای که مقداری نون و یک پرتقال توی آن بود برداشت.وقتی به راننده گفت کمیته امداد نگه دارد وخواست کرایه اش را بدهد راننده گفت بفرمایید لازم نیست.بد اوضاعی شده.من یاد نگرفته ام کلاه خودم را بچسبم.حالا هی کودکان خیابانی و زنان بیوه ی بچه به بغل را که میبینم هی...هی از تو میپرسم " چرا؟"! مادرم میگوید: هرگز از خداوند دلیل نخواه!...

خسته ام...از اینکه بیشتر بخوانم میترسم! سراغ کتاب که میروم به یاد می آورم هرچه احمق تر باشم راحت تر زندگی خواهم کرد!!

باید از کنار فقر بی عدالتی بی شعوری و حماقت فقط عبور کنم!...خسته ام.. .دستم را بگیر.

نوشته شده در | ساعت 11:13 AM| توسط امین| |

 

گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

                                  ....  با ریشه چه می کنید؟

 

گیرم که بر سر این بام ، بنشسته در کمین ،  پرنده ای....

پرواز را علامت ممنوع می زنید ،

.... با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟؟

 

گیرم که می زنید

              گیرم که می برید

                                 گیرم که می کشید

 

           با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟؟؟........

 

نوشته شده در | ساعت 11:58 AM| توسط امین| |

etiad.jpg 
نگاه کن! او از دنیایی فارغ از احساس و درک آمده است.نه می تواند لذت نفس را درک کند و نه می تواند واژه عشق را حجّی کند.او سالار حُجره های پر دود و دم زندگی نکبت بار خود است و چه بسا در کوچه بازارِ خمارهای این شهر پادشاهی می کند.اعتیاد و کثافت  سر تا پای این جسم کرمی شکل را پوشانده و همچنان می جَوَد!
فکر نمی کنید در گوشه دیوارهای این شهر به کجا خیره شده است؟او پرنده پروازهای خیال هاییست که آسمانش زمین است!
چاره ای نیست.در خیابانهای این روزهای شهرمان دیدن این چهره ها واقعا عادی شده و دیگر دلی را نمی سوزاند
نوشته شده در | ساعت 10:53 PM| توسط امین| |

  چقدر دشوار است
                                       بين كساني كه در الفباي سرزمينشان
                                       بين تمام حروف الفبا
                                       فقط سه حرف ساده ي
                                                                      "ف"
                                                                            "ك"
                                                                                    "ر"
                                         

                                          وجود ندارد
                                         بخواهي كفر بورزی و فكرکنی...!!

نوشته شده در | ساعت 2:53 AM| توسط امین| |

 

بشقابای فلزی، بالای پشت بوما،
دم به دم پر می شن از فریب و خواب و رؤیا...
همیشه رؤیا رُ از دنیا گدایی کردیم،
شبا با یه کنترل، دنبال راه می گردیم.
کلافه می شیم وقته آگهیای دوبی،
شب به شب دل می دیم به وعده های A.O.V
آخرِ شب می رسیم به یه خیالِ باطل.
بازم می ریم سراغِ شبکه ی X.X.L

دیشا رُ برگردونیم رو به دلای مردم،
دل بسپریم به حرفِ مردمِ بی تبسم.
مردمی که نه دیشی، نه پشتِ بومی دارن.
مردمی که تهِ برج همیشه کم میارن.

شبیهِ ما آدمان، کانالای ماهواره.
یکی دنبالِ پوله، یکی دیگه پولداره.
یکی پرچم می فروشه، یکی چپه با خدا،
اکثراٌ دور و دشمن، همه شون از هم جدا...
یه طرف بورس بشکن، یه طرف رقص باسن.
یه عالم حرف مُفت و یه ذره یادِ وطن...
یه شبکه هیت می شه، یکی می اُفته از دور.
همه این روزا رؤیا می خرن، شما چه طور؟!

دیشا رُ برگردونیم رو به دلای مردم،
دل بسپریم به حرفِ مردمِ بی تبسم.
مردمی که نه دیشی، نه پشتِ بومی دارن.
مردمی که تهِ برج همیشه کم میارن

نوشته شده در | ساعت 12:46 PM| توسط امین| |

سخنراني چارلي چاپلين در پايان فيلم ديكتاتور بزرگ


از تاريكي به روشنايي، ورود به دنيايي مهربان‌تر

ديكتاتورها مي‌ميرند و قدرتي كه از مردم مي‌گيرند به مردم بازخواهد گشت.
من متاسفم، اما نمي‌خواهم امپراتور شوم. كار من نيست. من نمي‌خواهم به كسي دستور دهم يا جايي را فتح كنم.


من دوست دارم به همه كمك كنم، اگر امكاني باشد يهودي، بي‌دين، سياه، سفيد. ما همه مي‌خواهيم به همديگر كمك كنيم، نوع بشر چنين است. ما همه مي‌خواهيم در شادي يكديگر زندگي كنيم، نه در رنج وبدبختي يكديگر، ما نمي‌خواهيم از يكديگر متنفر باشيم و همديگر را تحقير كنيم، در اين دنيا اتاقي براي همه يافت مي‌شود و زمين نيك غني است و مي‌تواند براي همه غذا فراهم كند. شيوه زندگي مي‌تواند آزاد و زيبا باشد.
اما ما راه را گم كرده‌ايم
حرص و آز روح بشر را مسموم كرده، دنيا را پر از تنفر كرده، ما را در بدبختي و خون غوطه‌ور كرده است. ما سرعت را بالا برده؛ ولي خودمان را محبوس كرده‌ايم. ماشين‌آلات با توليد انبوه ما را نيازمند كرده است. دانش ما را بدگمان كرده، هوشمان سخت و نامهربان گشته است. ما بسي فكر مي‌كنيم و بسيار كم‌احساس. بيش از ماشين‌آلات، ما محتاج انسانيت هستيم. بيش از هوش محتاج مهرباني و ملايمت. بدون اين كيفيات، زندگي خشن مي‌شود و همه چيز از دست مي‌رود. هواپيما و راديو ما را به هم نزديك كرده است. طبيعت اصلي اين اختراعات براي نيكي بشريت فرياد مي‌زند، براي برادري جهاني براي يگانگي همه ما فرياد مي‌زند. حتي اكنون صداي من به گوش ميليون‌ها نفر در جهان مي‌رسد، ميليون‌ها مرد، زن و كودك نااميد، قربانيان سيستمي كه باعث مي‌شود بشر شكنجه كند و مردم بي‌گناه را به زندان بيندازند.
به كساني كه صداي مرا مي‌شوند، مي‌گويم «نااميد نشويد».
رنجي كه اكنون در بين ماست گذر حرص آدمي است، تلخي بشري است كه راه پيشرفت انسان او را مي‌ترساند. نفرت آدمي مي‌گذرد و ديكتاتورها مي‌ميرند و قدرتي كه از مردم مي‌گيرند به مردم باز خواهد گشت و تا زماني كه انسان‌ها مي‌ميرند، آزادي نابود نخواهد شد.سربازان: خود را به دست ددمنشان نسپاريد، انسان‌هايي كه شما را تحقير مي‌كنند، در بند مي‌كشانندتان، كساني كه زندگي شما را كنترل مي‌كنند، به شما مي‌گويند كه چكار كنيد، چه بنوشيد، چگونه بينديشيد و چگونه احساس كنيد. كساني كه شما را شرطي مي‌كنند، رژيم غذايي مي‌دهند با شما مانند گاو رفتار مي‌كنند و از شما به‌عنوان گلوله توپ استفاده مي‌كنند. خود را به دست انسان‌هاي غيرطبيعي نسپاريد، مردان ماشيني با ذهن ماشيني و قلب ماشيني! شما ماشين نيستيد! شما گاو نيستيد! شما انسانيد! شما عشق به انسان در قلب خود داريد.
شما نفرت نمي‌ورزيد؛ تنها بي‌عشقان متنفرند، بي‌عشق و غيرطبيعي. سربازان: براي بردگي مبارزه نكنيد! براي آزادي بجنگيد! در فصل هفدهم سنت لوك نوشته شده «قلمروي خداوند در ميان انسان‌هاست» نه يك انسان و نه گروهي از انسان‌ها، بلكه همه انسان‌ها، در شما، شما مردمي كه قدرت داريد؛ قدرتي كه ماشين بسازيد؛ قدرتي كه شادي پديد آوريد. شما مردمي كه قدرت داريد تا زندگي را آزاد و زيبا كنيد تا اين زندگي را پر از حادثه كنيد.سپس به نام دموكراسي، اجازه دهيد آن قدرت را استفاده كنيم! متحد شويم. يگانه! براي يك دنياي جديد مبارزه كنيم، دنياي آراسته‌اي كه به همه انسان‌ها اجازه مي‌دهد كار كنند كه به شما آينده و امنيت دوره سالمندي مي‌دهد. با وعده اين چيزها، دژخيمان به قدرت مي‌رسند؛ ولي آنها دروغ مي‌گويند. آنها به وعده‌هاي خود عمل نمي‌كنند و هرگز نخواهند كرد. ديكتاتورها خود را آزاد مي‌كنند؛ ولي مردم را برده مي‌كنند. اكنون، مبارزه كنيم براي رسيدن به آن وعده‌ها! مبارزه كنيم براي آزاد كردن دنيا، براي از بين بردن موانع، براي دور كردن حرص و آز، نفرت و ناشكيبايي، مبارزه كنيم براي جهان منطقي، جهاني كه علم و پيشرفت به شادي انسان مي‌انجامد.سربازان؛ به نام دموكراسي متحد شويم.
هانا، صداي مرا مي‌شنوي؟ هرجا هستي نگاه كن هانا: ابرها به حركت در مي‌آيند؛ خورشيد مي‌درخشد. ما از تاريكي به روشنايي مي‌رويم. ما به جهاني نو وارد مي‌شويم. دنيايي‌مهربان‌تر، جايي كه انسان‌ها بر فراز نفرت خود، حرص خود و ددمنشي خود قرار مي‌گيرند.نگاه كن هانا: به روح انسان بال داده شده است و بالاخره او پرواز را آغاز مي‌كند، به سوي رنگين‌كمان پرواز مي‌كند به سوي نور اميد، به سوي آينده، آينده باشكوه متعلق به توست، به من و همه ما. نگاه كن هانا، نگاه كن.

نوشته شده در | ساعت 10:25 AM| توسط امین| |

صبر میکنم

زمینگیر شده ای تو هم !

هی به در می خورم هی به دیوار .

یک ملحفه ی سفید میماند برای بر سر کشیدن .آرام می گیرم . لحظه ای بعد  انگار صدایم کرده باشی نگاهم هی می تابد هی به در و دیوار پرتاب میشود و نمی یابمت . آهسته صدایت میزنم و جواب که نمیدهی فریاد میزنم  و باز جواب که  نمیدهی  به یاد می آورم مدت هاست نخوانده امت! ملحفه سفیدی هست  برای گم شدن برای آرام گرفتن  و …

بغض میکنم و ملحفه ی سفید را  که خیس شده است پس میزنم . میبینم که زمینگیر شده ای .میدانم زمینگیرت کرده اند. میخواهم بپرسم :نمی خوانی ام ؟ اما میپرسم : چرا گریه میکنی؟  ...
نوشته شده در | ساعت 12:33 PM| توسط امین| |

تصورشو بکن

نه بهشتی در میون باشه

نه دوزخی

      تصورش سخت نیست

بالا رو که نگاه کنی

فقط آسمونو ببینی

و مردمو

که فقط واسه امروز زندگی کنن

تصورشو بکن

کشوری در میون نباشه

             تصورش سخت نیست

تصورشو بکن

چیزی نباشه که بخاطرش بمیری

                    یا بکشی

حتی هیچ مذهبی هم وجود نداشته باشه

تصورشو بکن

مردم عمرشونو در صلح سر کنن

                             شاید بگی خیال می بافم

ولی من تنها نیستم

آرزوم اینه

که تو هم یه روزی بپیوندی به ما

و همه دنیا یکی بشه

دنیایی بدون مالکیت رو تصور کن

           می تونی تصور کنی؟؟

دنیایی بدون گرسنگی...........

بی حرص و طمع

یگانگی آدما رو تصور کن

تصور دنیایی رو بکن که همه یه

سهمی توش دارن......

 

شاید بگی خیال میبافم

ولی

من تنها نیستم

آرزوم اینه

که تو هم بپیوندی به ما

و

همه دنیا یکی بشه........

(جان  لنون)

نوشته شده در | ساعت 12:57 PM| توسط امین| |

برای سال نو پستی بهتر از ترانه ی زیبای فرهاد عزیز به ذهنم نرسید.

سال نو مبارک.....

به امید سالی شاد و بدون جنگ و خونریزی و بی عدالتی........

 

بوی عیدی ، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی، وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

                                                با اینا زمستونو سر می کنم

                                                با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

                                                با اینا زمستونو سر می کنم

                                                با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

                                               با اینا زمستونو سر می کنم

                                               با اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

                                               با اینا زمستونو سر می کنم

                                               با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه،بوی حوض،عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

                                              با اینا زمستونو سر می کنم

                                              با اینا خستگیمو در می کنم

 

نوشته شده در | ساعت 11:51 AM| توسط امین| |

"...
بنفشه بود،
گل داد و مژده داد،
زمستان شکست و رفت."
شاملو

 

 

آزاد اندیشان بزرگ تاریخ ، آنها که در دل مردمان میمانند، بسادگی تخت و صندلی قدرت از دست میدهند. ماندگاری خویش را به بهای فنا شدن آزادی نمی خواهند. آزادی را میخواهند، گرچه آزادی بزرگترین دشمن خودشان است. این است که تاریخ سرزمین ما اندک مردانی چنین در حافظه خود دارد.
دیکتاتورها، آنان که سال های متمادی حکومت را با چنگ ودندان و با کشتار و حبس حفظ میکنند را نه جایی ارزنده در تاریخ هست ونه راهی به دل مردم. مصدق ها، اما بهاریند، چونان نسیمی، میوزند و رایحه و عطری خوش، جاودان به یادگار از آنان می ماند. باکی نیست، که صبح عده ای بگویند « یا مرگ یا مصدق » و عصر گروهی بگویند « مصدقی ها روتان سیاه ». مصدق را روسپیدی در تاریخ بس، وخود او اولین قربانی همین آزاد اندیشی است.
یادگاری شیرین برای تاریخ ایران «ملی شدن صنعت نفت» ویادگاری درخشان « رایحه ای از دمکراسی و آزادی در میهن» همان که مصدق قربانی آن است. این رسم دمکراسی و آزادیخواهی است که در عمل می آموزند. دانیل اورتگا هم در نیکارا گوا پس از برقراری یک نظام دموکراتیک برای همیشه با قدرت و دولت وداع گفت. و نلسون ماندلا پاداش زندان آن نمی خواست که مادام العمر بر اریکه قدرت جاخوش کند!
مردان بزرگ و نیک نام تاریخ حکومتی کوتاه ودرس ونام نیکی جاودان داشته اند!

 

نوشته شده در | ساعت 12:43 PM| توسط امین| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست