X
تبلیغات
فریاد

فریاد

من به دنبال فضایی میگردم.لب بامی،سرکوهی...آخ میخواهم فریاد بلندی بکشم....

باید فراموش کرد،چاره ای نیست.باید منظومه حرفهای دلم را از پس مانده خاطرات بجا مانده ی در بقچه روزهای خوشم پنهان کنم....

....میدانم مجالی نیست ولی بگذار اینبار چون پستچی پیر بر حلقه هر در زنم و نامه های عاشقانه عاشق را به معشوق برسانم.....

بدان که امانتدار نامه های سربسته خواهم ماند ....

حتی اگر از غم و نفرت نوشته شده باشد...

نوشته شده در ساعت 11:43 PM توسط امین|

از تنهاییت نترس
این روزها همه دم از تنهایی میزنند درحالیکه به هر آغوشی پاسخ میدهند و نام هر احساسی را عشق مینهند....
از این تنهاییت استقبال کن که این روزها آدمها حرفهای خودشان را نیز باور ندارند...
تنهایی به هر رابطه بی اساسی ،شرف دارد....
تنهایی دردی نیست که بتوان جار زد و به همه ثابت کرد
تنهایی یعنی سکوت
تنهایی یعنی تواضع و عاشقی با دیوارهای خانه
تنهایی یعنی شعر از سر عشق نه ترحم
این روزها آدمها دردشان را به تنهایی نسبت میدهند برای سر سوزنی ترحم
این روزها دوستت دارم بازیچه کلام غریبه ها شده

همان ناشناسی که حتی بلد نیست نامت را بنویسد....


پی نوشت :تنهایی عار نیست.. اتمام حجت است با
آعوش های بی در و پیکری که جز به وقت بی کسی
به رویت گشوده نمی شوند..

پشت صحنه ای است از
عاشقانه های نابلوغی که در حد حرف باقی مانده اند..


نوشته شده در ساعت 9:33 PM توسط امین|

یک تب و تاب عجیبی دوباره در من بوجود اومده تحت نام وسواس برای آینده.اینکه از الان میترسم به همه خواسته هام نرسم.فلان آروزهایی که داشتم براورده نشه و یا به اهدافم ایده آلم نرسم.چیزی عجیبی نیست این وسواس روزگار.من واقعا میترسم چون کسی تا الان پیدا نشده روزنه ای از یک زندگی ایده آل رو برام تضمین کنه.شاید تو مملکتی که یک بام و دوهواست زندگی ما نه تنها گارانتی نداره بلکه از خدمات پس از فروش هم بهره ای نبرده.کاش این همه بازده ای که تو این مملکت وجود داشت تضمین کننده یک نسل سرگردان بود.


نوشته شده در ساعت 9:56 PM توسط امین|


از حال و روزهای بی تخت جمشید کشورم که بگذرم ...

تقویمم را هم چشم بسته تاراج کنند ،بعضی از شب هایش را

نمیتوانند از هویتم حذف کنند....
...
یلدا ، اتفاق کشداریست که بی دلیل سر حالم می کند .......

پاییز که جان به جان ِ درخت ها میکند

دنیای زیر پایم پر از زرد و قرمز هاییست که از بهشت قرض آورده اند

مهرش را حرام ِ مدرسه ها میکنم ...

آبانش را به رخ ِ چتر ها میکشم ...

آذرش را ............

یلدا که میشود انگار تمام دنیا را به من داده اند ....

انگار با تمام دست های جا مانده از مادر بزرگ خاک خورده ام

دارم برای آدم برفی های آبستن ، شالگردن میبافم ....

ذوق ِ برف میکنم ...

ذوق ِ زمستانی که مرا از تمام دغدغه هایم رو / سفید میکند .........

فردا شب .... ساعتم خواب هم بماند ،

تمام حرف های نگفته ام با پدر را بی خیال میشوم

زیر ِ مبل ها میزنم ... تن به کرسی میدهم که جای پدر بزرگم خالی نباشد

مینشینم کنار مادرم ...حتی اگر دلش از تفاوت هایمان / گرفته باشد ...

5 ساله میشوم در دانه های یاقوتی ِ انار ....

می دانم برای یک شب هم که شده میشود

تمامی دنیای فردی را در یک اتاق جا گذاشت

و برای لمس دلتنگی های از دل افتاده ...

دور آدم های دوست داشتنی روز های دور نشست

همین یک شب به احترام دختر مو سیاه ِ ایران زمین

که طول ِ گیسوانش از امتداد ِ شب بیشتر است ....
 

لباس محبوب ِ مادر را میپوشم ...

و با پدر از همان حرف هایی میزنم که

دلمان برای گفتنش به هم تنگ شده ...............

این یک شب آنقدر / شرف دارد

که طول بکشد / آنقدر بکشد که زخم هایم آرام ِ نزدیکانم شود

*********************

یلدا ... بنشیند بر سر ِ سفره ای که

گیسوان ِ سپید مادر بزرگ

عینک ته استکانی ِ پدر

و چروک های صورت مادر

یادم برود .........

دست های قرمز انار خورده ام را روی صورتشان بکشم ....

و بعد ِ مدت ها لمیدن در مستطیل ِ چوبی ِ اتاقم

یک شب را ...در آغوششان خوابم ببرد .........

نوشته شده در ساعت 3:23 PM توسط امین|

 

اگه به یه آدم بزرگ بگی یه خونه دیدم که جلوی پنجره هاش پر بود از گلهای بنفشه و تو حیاطش یه حوض کوچک و یه فواره داشت و پروانه ها از این گل رو اون گل می نشستند و صدای پرنده ها به گوش می رسید،  براش قابل درک نیست که شما از چه خونه ای حرف می زنید ولی اگر بهش بگین یه خونه دیدم که دو میلیارد و نهصد هزار تومن قیمتش بود فورا میگن: ” عجب خونه ای” ……..آدم بزرگا اینجورین دیگه،‌ فقط عدد و قیمت سرشون میشه
اگه بهشون بگی  به تازگی با یه دختری دوست شدم  که از صدای آبشار خوشش میاد و تن صداش آدم رو یاد موسیقی باد و رود می اندازه و از نقاشی خوشش میاد و موسیقی آروم گوش می کنه ،‌ با بی تفاوتی شونه هاشون رو بالا می اندازند ولی اگه بگی یه دوست جدید پیدا کردم که بیست و چهار سالشه و قدش یک و  هفتاد و دو و شصت و سه کیلو وزنشه و حقوقش ماهی هفت میلیونه و دو تا ماشین داره،‌ بی درنگ
 میگه: ” وااااااااااااااااای عجب تیکه ای گیرت اومده” …….. آدم بزرگا اینطوریند دیگه 
.  . همه چیز رو با قیمت و عدد و رقم می شناسند و درک می کنند
برا همین همش باید همه چیز رو براشون توضیح بدی،‌ که این از حوصله بچه ها خارجِ،‌ برا همین گاهی مجبور میشیم به زبون خودشون باهاشون حرف بزنیم....
.
.
.
. برگرفته از کتاب ” شازده کوچولو” اثر آنتوان دو سنت اگزوپری
 
.
.
.
 
راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری
ندیدیم
.
.
.
.

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.
هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه …

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست …

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی میکنی!

 
زندگی ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت...

نوشته شده در ساعت 12:59 PM توسط امین|





پشت پنجره نشسته بودمو بیرونا نگاه می کردم.اصلا حس خوبی نداشتم،دلتنگ بودم،سینه ام به قدری تنگ شده بود که دلم داشت میترکید، بغض داشتم،بی تاب بودم بی تاب بی تاب...

اخه چرا اروم نمیشم، چه مرگمه؟؟ نمی دونم .می خوابم نه چون خوابم میاد. میخوابم چون بیدار بودن برام عذابه.

نه،خواب نه، نمیشه، نمی تونم همش دارم فکر میکنم ، پریشونم ، اشک، قطره قطره،اره خب گریه درمان هر دردیه.همش می خوام به یه دری بزنم به یه جایی متوسل بشم که اروم شم به دوست، به فامیل ،به اشنا ، به کی به کی زنگ بزنم تا همدمم بشه ، می خوام اروم باشم ولی....

خیلی وقته دارم سعی می کنم که اروم شم ولی...

یهو تو دلم افتاد یکی هست که خیلی دوستم داره خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنم ،حواسش بهم هست ، به یادمه، دوست نداره غممو ببینه برا همین بهم صبر داده، اما این صبر بی ظرفیت منه که اینقدر زود لبریز میشه . اره یادم اومد من خدا رو دارم ، خدای عزیزمو.

بهش گفتم آخه خدا چرا اینجوری شد ، چرا؟؟؟صد بار گفتم چرا ، هر بار که چرایی میگفتم یه جوابی تو ذهنم جرقه میزد .آخرش بلند بلند گریه کردم، فقط تونستم بگم خدایا چی کار کنم؟

خدا گفت:آخه بنده ی من ، اگه فرستادمت تو دنیا برا این بوده که بری و از نعمتهایی که بهت دادم لذت ببری نه این که اینقدر عذاب بکشی.

گفتم : خب پس چرا دارم عذاب میکشم؟

گفت: خودت کردی ، اگه من بهت درد بدم، خب عزیزم درمانشم خودم میدم. اما تو چرا اینقدر بی تابی ؟ کمی فکر کن.

گفتم: نمیدونم ، فقط به دادم برس ، دیگه طاقت ندارم.

گفت: بیشتر فکر کن.

با خودم فکر کردم ساعتها

آره خب اگه خدا بهم درد داده درمانشم داده ، من که تا حالا تونستم با درد و تقدیر خدا کنار بیام پس بی قراریم برا چیه؟؟

خب دیوونه، خودت کردی،خودت خواستی اذیت شی، با تصمیمای اشتباهت. به جای اینکه تا تقی به توقی خورد توکل کنی به صاحب اصلیتو با مشکلاتت با عقل و منطق کنار بیای ، پناه بردی به بنده ی خدا ،اونم فقط تو ظاهر و فقط برای لحظاتی کوتاه همراهیت کرد اما بعد با بی توجهی و هزار تا نامردی دیگه خوردت کرد، اخه پسر ادم بخواد بره دکتر تا خوب بشه میره پیش بهترین و با سواد ترین یا پیش کسی که اصلا بویی از طبابت نبرده و هیچی حالیش نیست...؟

حالا دیدی تقصیر خودته....

گفتم:خب باشه، تسلیم، تقصیر خودمه، اشتباه کردم ، جوونی کردم و ... انسان جایزالخطاست،خب منم انسانم، الان بگو چی کار کنم؟

گفت :درست میگی انسان جایزالخطاست اما میتونی خطا نکنی، دیگه اشتباه نکن، از گذشته ی خودت درس بگیر .بنده ی من ، بی تابی تو به خاطر درد و مشکلی که من تو زندگیت بهت دادم نیست،برا خاطر اشتباهات خودته،بنده ی من، من تو رو دوست دارم که افریدمت، من تو رو خلیفه ی خودم رو زمین کردم، من بهت نعمتای زیاد و بزرگی دادم که مهمترینشون عقل و اراده و هدایت خاصه ی منه، فکر کن و با اراده جلو برو..

گفتم: من که خودم برا خاطر حماقتم درد و مشکل دارم تو دیگه چرا بهم فشار میاری، و اینقدر تو تقدیرم بلا و مشکل میزاری؟

گفت: اگه من بهت درد دادم ، مشکل دادم برا این بود که بیای سمت من،برا این بود که به فکرم بیفتی، خواستم کاری کنم که دیگه پیش هیچ بنده ای از بنده هام نری تا تحقیر نشی خواستم فقط بیای پیش خودم ، چون دوستت دارم ، راضی نیستم ناراحتیتو ببینم و.... ...

"و من فقط گریه کردم ، شدید و شدیدتر ، بلند و بلند تر ..."

خدا گفت:بهت اشک دادم تا وقتی که خواستی توبه کنی گریه کنی ، من طاقت دیدن اشکاتو ندارم ، پس زودتر می بخشمت. گریه کن ولی برای گناهات چون اگه گناهات سبک بشه خودتم سبک و آروم می شی ، مگه همینو نمی خوای؟ تو می خوای که آروم بشی و به آرامش برسی اما فقط برای این تفکر که "تنهایی ویا برای مشکلات ظاهری و مجازی " اشک می ریزی ولی این کفره ، برا اینکه تو تنها نیستی من پیشتم همیشه ، همه جا....

گفتم:اگه پیشمی، حضورت باید بهم آرامش بده پس کو؟ مثل الان که حس میکنم داری بهم توجه میکنی و امنیت دارم ، باید همیشه حس امنیت کنم ، پس چرا این حس رو ندارم؟ 

. گفت:این قدر گریه و بی تابی نکن بهت میگم

برا اینکه من همیشه پیشتم ، نزدیکتر از رگ گردن بهت،همیشه به فکرتم و بهت توجه دارم اونی که باعث دوری ما ازهم میشه خودتی،تویی که به یادم نیستی و ازم دوری، اگه فکر دیگرونو از ذهنت دور کنی ، اگه محبت بنده هامو از قلبت بیرون کنی اونوقت جا برا مهر و محبت من باز میشه..

گفتم:خب هدفت از آفرینش؟ هدفم؟

گفت: آفریدمت و اوردمت تو این دنیا تا از با من بودن و از عبادت من و قرب من لذت ببری، اگه می بینی از زندگیت لذت نمیبری به خاطر اشتباه ها و گناه های خودته. من تو رو افریدم تا به من برسی به قرب من...

 

" سکوت کردم ،جوابی برای دادن نداشتم ، چون حرفای خدا رو دوست داشتم ، قبول داشتم ، منی که از دست بنده هاش تحقیر شده بودم ، توهین شنیده بودم  و ... دوست داشتم با خدا باشم اما...

گفتم : آره خب  تو هم به من اراده دادی ، هم عقل و هم راهنما. از راهنماهات استفاده میکنم و با عقلم تصمیم میگیرم ، اما چی کار کنم که اراده ام ضعیفه ، نمیتونم سر عهد و پیمونم با تو بمونم.

گفت : خب به من توکل کن اگه به من اعتماد کنی دیگه همه چی تمومه ، من همه جوره هواتو دارم.

گفتم: راستی بهم گفتی به قرب من برسی من چه جوری میتونم این کارو بکنم؟

گفت : تو انسان کامل شو ، می رسی ،فقط کافیه که بنده ی واقعی بشی، سخت نیست

گفتم: خب مثلا یکی از نیازهایی که تو وجودم هست "محبت کردن و محبت دیدنه" خب من مشکلم همینه که کسی نیست تا این نیازو برام ارضا کنه ، کسی نیست که محبت واقعی بهم بکنه.

گفت : نه اینطوری نگو، پس من چیم؟ من بهت محبت میکنم ، این محبتم نشونت دادم این همه نعمت داری ببین ، مهربونی ، دست داری ، پا داری ، وجدان داری و... اگه هم می بینی چیزایی دیگرون دارن که تو نداری برای این نیست که تو رو کمتر دوست دارم ، تو اگه به من اعتماد داشته باشی ، به عدالتم شک نمیکنی اونوقت متوجه میشی که هر چیزی که تو نداری یا از دست دادی رو یه جای دیگه جبران میکنم ، مطمئن باش ، این که گاهی وقتا بهت حکمت می دم تا بفهمی ، مثل الان ، یا بهت حال نیایش و عبادت  می دم  و ... همش از سر محبتم به توست . عزیزم ، تو بنده ی منی ، من تو رو افریدم پس حواسم همه جوره بهت هست. اینو وقتی کامل درک می کنی که تو هم حواست باشه که خدایی داری که مواظبته . تازه اگه همیشه به فکرم باشی ، اگه قلبتو خونه ی من کنی اونوقت یادت می مونه که من همه جا هستم پس دیگه گناه و اشتباه نمی کنی ، مردمو از خودت نمی رنجونی چون اونا هم بنده های منن و من اونا رو هم دوست دارم ، دیگه بچگی نمی کنی و ... این چیزیه که تو بهش نیاز داری پس با من باش و نیتتو خالص کن تا همیشه شاد و اروم باشی و لذت ببری..

گفتم: حتی اگه کسی دلمو شکست هوامو داری ؟

گفت : اره حتما ، هر وقت تو زندگی بهت فشار اومد منو صدا کن و همه کارا رو به من بسپار ، توکل کن به معنای واقعی...

"خواستم کمی دیگه خودمو برا خدا لوس کنم "

باز گفتم : تو منو دوست داری ؟

گفت : آره عزیزم بهت که گفتم ، من همه ی بنده هامو دوست دارم.

گفتم : ثابت کن

گفت: دلیل از این بیشتر می خوای که الان دیگه اروم شدی ؟؟

.

.

.

"تازه فهمیدم چی شده و قضیه چیه . آره من موندم با کلی جواب خوشگل و دوست داشتنی که همیشه دلم می خواست یکی بهم بگه....

چه خوب شد که خدا امروز به دادم رسید.

وای خدای من،الان دیگه چقدر ارومم . بیخود نیست که تو خدایی

ممنونم ازت......

 

پی نوشت1: تا بحال شده منتظر یک معجزه باشید ؟ چیزی که نمی دانید دقیقا قرار است چگونه باشد ولی آنچه را که طلسم شده دگرگون کند . چه اعتقاد داشته باشید و چه انسانِ بی اعتقادی باشید مطمئنا حداقل یک بار در زندگیتان در انتظارش بوده اید . در انتظار این معجزه شاید اشکها ریخته باشید و برایِ تحققش شاید روزها و شبها دعا کرده اید و روح و جسمتان را درگیرش کرده اید . نمی دانم این حسِ نیاز به وجودِ معجزه چقدر در وجودتان ریشه دوانیده و چقدر منتظرش هستید ، ولی می دانم گاهی همین انتظار است که می شود قسمتی از انگیزه مان برایِ ادامه ی زندگی .

اکنون که چیزی نداریم و همه در بهت و حیرتی بزرگ روز را شب می کنیم همین یک دلیل است که ادامه ی زندگی را باعث می شود و گاهی تمامِ آینده و زندگی مان را نیز بر پایه ی همین فعلِ محال پایه ریزی می کنیم .

سخت است که ندانی چه چیزی در انتظارت است . گاهی معجزه چیزی شبیهِ عصایِ موسی می شود و گاهی نیز می شود گلستانِ ابراهیم . آخرش را نمی دانم ، ولی وجودش و اعتقاد به واقعیت پیوستنش را دوست می دارم و در رویا پردازی هایِ شبانه ام گاهی معجزه ای را طراحی می کنم . گاهی معجزه هایم خنده ی عزیزی است و گاهی نیز داستان می شود اتفاقِ معجزه وارم . 

هفته ای که گذشت حداقل 2 معجزه را تجربه کردم.و همین دو معجزه بهانه ی ثبت این پست شد.هر چند اگر با نگاهی عمیق تر به کائنات نظر کنیم تک تک ثانیه ها را مملو از معجزات رنگ و وارنگ خواهیم یافت.

 

پی نوشت 2: این پست تقدیمی است به خود خدا و یکی از بنده های دوست داشتنیش،دکتر امیر رحیمی.

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 4:51 PM توسط امین|

 

من پیاده و تو سوار در مسیری پر از سنگ و کلوخ. تو فاتحانه بر اسب چموشت دوردست ها را دیدی و من تسلیم جبر زمانه ،تنها نگاهم بر پاشنه ترک خورده و زخمی دو پای خسته ام بود.
کاش من هم لحظه ای لذت تکیه زدن بر این زین خوشبختی را داشتم ،چه بسا من نیز دنیا را چون تو میدیدم .


این است تفاوت نگاه دو چشم بر زندگی.

نوشته شده در ساعت 4:21 PM توسط امین|

 

 

 

         دلم ، یک کوچه میخواهد ، بی بن بست . و یک خدا که با هم کمی راه برویم.

 همین...
نوشته شده در ساعت 2:39 PM توسط امین|

 

 

 

چندین سال سر سفره هفت سین

دعا کردم که خدایا

به آنان که نمی دانند ، آگاهی عطا فرما!

امسال از تو می خواهم،

به آنان که می دانند ، قدرت عطا فرمایی!

همین....

 

 

پی نوشت : نمی دونم چرا ولی چند ساله دیگه بهار واسم اون حس و حال قشنگ گذشته مخصوصا بچگیا  نداره.شاید من افسرده شدم یا بهتر بگم افسردم کردن(مثل خیل جوونای این مملکت).شاید زیادی بزرگ شدم و از بچگی زیاد فاصله گرفتم. شایدم.........

به هر حال امیدوارم سال خوبی باشه اول واسه ایران و بعدم ایرونیا! هرچند شواهد خلاف اینا میگه! ولی خب اگه این یه ذره امیدم ازمون بگیرن که دیگه واویلاس!

 

نوشته شده در ساعت 11:28 AM توسط امین|

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!

نوشته شده در ساعت 10:47 AM توسط امین|





کم کاری می کنم من... کم کاری می کنیم ما. اگر نه این همه اس ام اس ها، آف ها و ایمیل های "ولنتاین یا سپندارمذگان مهم نیست، مهم دوست داشتن است" متداول نمی شد!

صبر کنید یک دقیقه... این کلاف حجیم ناگفته ها را اگر بتوانم سر و سامان دهم و سرِرشته را بیابم احتمالن می توانم منظورم را روشن تر بگویم.

بگذارید از اول بگویم... یادت هست از سپندارمذگان گفتم؛ گفتیم؟! حواست هست که چند سالی است در این روزهای بین ولنتاین سپندارمذگانی، موجی از احساسات وطنی به سویت سرازیر می شود؟!

خب ... این در جای خودش خوب بود. یعنی برای قدم اول لازم بود. اما آیا کافی هم هست؟!

برای من، برای ما افتخار بزرگی است اگر بتوانیم در راه ترویج فرهنگ ایران زمین، احیای حافظه تاریخی چند هزار ساله و بازتعریف هویتِ فردِ ایرانی کاری کنیم. حتی اگر این کار توهمی بیش نباشد. اما آیا فقط طرح جشنی چون سپندارمذگان می تواند حس احساسات میهن پرستانه مان را ارضاء کند؟! بدون بازشناساندن فلسفه آن؟!

نسبت به چند سال پیش، تعداد کسانی که سپندارمذگان را می شناسند به طور امیدوارکننده ای زیاد شده است. افراد زیادی هستند که همان طور که ولنتاین را جشن می گیرند، سپندارمذگان را نیز گرامی می دارند. بعضی ها حتی سپندارمذگان را جایگزین ولنتاین کرده اند و روز ۵ اسپند را جشن می گیرند. اما به همان سبک و سیاقی که ولنتاین را جشن می گرفتند!

این درست مثل این است که مثلن من اسمم رکسانا باشد. بعد یک دفعه احساسات ملی ام طغیان کند، بگردم و معادل پارسی اش را بیابم: "روشنک" و به همه گوشزد کنم که از این پس روشنک صدایم کنید. این در جای خودش خوب است اما اگر کسی در این مرحله بخواهد انگیزه مرا توجیه کند یا شخصیتم را تفسیر؛ می گوید متعصب، ملا لغتی، ناسیونالیست و... در بهترین حالت یک اعمال سلیقه شخصی تلقی می شود.



 


 






ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 1:46 PM توسط امین|

اين متن توهين به كسي نيست سياسي هم نيست فقط بیانگر بیماری فرهنگی من است ..من ایرانی ....  فكر كنيد شايد اين فكر كردن مقدمه تغيير باشد. به اميد آن روز....

 

یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبه‌ی نخست جستجوی سکس … چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد؟

اول : ایرانی ها شبی یک ساعت به عملکرد آنروزشان بیاندیشند .


دوم : ایرانی ها  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.


سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات!


چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!


پنجم : رانندگان به جای فاصله ی خالی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از حد مجاز در هیچ شرایطی تجاوز نکند.


ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

هفتم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست  بلكه  با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است .


هشتم : بفهمیم كه اگر صاحب یك بوتیك هستیم شغل ما بوتیك دار است یا اگر راننده تاكسی هستیم شغل ما راننده است . نه اینكه همه دزد و كلاهبردار باشیم و از شغلمان فقط برای راهی به رسیدن به كلاهبرداری استفاده كنیم . به شغلمان احتراما بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای كسی باشد كه شغلش فقط دزدی است.


نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند.  عشق و رابطه و آشنایی هم بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.


دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای … نیست.


یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.


دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.


سیزدهم:  به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.

به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.

و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.


چهاردهم : این آخری از همه سختتر است و اینكه دروغ نگوییم . همانطور كه فكر می كنیم عمل كنیم . فراموش نكنیم  ریا كه اكنون عادت و عرف جامعه  شده است درواقع یك بیماری اجتماعی است.


همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال سقوط است. بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می کنیم.

چرا مثلا اگر هر کدام از ما فقط برای یک ماه به خارج از کشور برویم (برای مثال به سوئد!!!) رفتارمان تغییر می کند ؟ خوب می شویم . به استخرهای مختلط می رویم! با جنبه می شویم ! فکرو نگاهمان عوض می شود و بدون رو در بایستی بگویم : آدم می شویم!( هر چند برای 1 ماه!!!!)

بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد. ایران و ایرانی لیاقت این بهترین بودن را دارد.

بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید بهترین باشیم.

نوشته شده در ساعت 1:20 PM توسط امین|

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

نوشته شده در ساعت 1:37 PM توسط امین|

چقدر خوبه آدم یه کم عشق یا حتی خاطره زمینی یک عشق قدیمی تو زندگیش باشه

 

بعد از فكر، عشق است كه مي ماند!

 

یعنی آدمهایی که خیلی اهل تفکرند درسته خیلی باحالند اما بدون  یه کم عشق ،

 

  بعد از اینهمه کار روزمره و شب مره و  فشار و استرس و نگرانی آینده و زیر آب زنی همکاران و ....

 

دیگه حالی به آدم میمونه ؟ نه والله !

 

باور کن تو این بحث احمقانه هم نمیخوام وارد شم که کدام عشق؟؟؟

 

واسه آدمی که دوستش نداشته اند یا تو زندگیش سعادت دوست داشتن

چیزی یا کسی یا اعتقادی یا تندیسی یا عمارتی یا خاکی یا یادگاریی یا...

نداشته چه فرقی میکنه ؟؟؟

 

بزرگترین فقر آدمها فکر میکنی  چیه ؟؟؟

 

iran eshgh

 

یه صحنه داره لوک بسون فرانسوی تو فیلم Angel-a  که دختره ، مرد اصلی فیلم را که  عربه

 ( یعنی اقلیت در جامعه مدرن فرانسه )

خیلی خجالتی و تو زندگیش بازنده است ،  از پشت بغل میکنه 

 

(و هنر حیرت آور بسون اینه که این صحنه را در آینه یک دستشویی عمومی نشان میدهد !

 این صحنه را اینجا میتونید تماشا کنید )  بعد بهش میگه

 

من را دوست داری؟

 

- آره

 

- خب بهم چرا نمیگی ؟

 

- مرده جون میکنه تا به دختره بگه دوستش داره 

 

- دختر رو میکنه به پسره بهش میگه میدونی چرا نمیتونی بهم از دوست داشتنت حرف بزنی

 

 در حالیکه مطمئنم به خاطر من حاضری جونت را هم بدی؟؟!!

 

علتش اینه که کسی بهت نگفته دوستت داره و دوست داشتنشون را ازت دریغ کرده اند

 

 و درست به همین علته که نمیتونی چیزی را که دریافت نکرده ای ، به دنیا بازتاب بدی

 

و چون خودت را دوست داشتنی نیافته ای رفتار آدمی را نشون میدی که همه ازت تنفر داشته باشند.

 

اما من دوستت دارم!

 

و راحت بهش این را میگه . چند دقیقه بعد پسر نیز از دوست داشتنش راحت تر حرف میزنه

 

و معجزه واقعی مانی رخ میدهد که دختر بهش میگه :

 

آندره ! به خودت نیز بگو که دوستش داری...

 

داری زیر فشار دوست نداشته شدن توسط حتی خودت ، فرسوده میشی

 

 و آنگاه  آندره این کار را میکند و در همان ثانیه اشکی از گوشه چشمش فرو میغلتد.

 

نوشته دکترشیری

 

 

جرج آلن می گوید :

 

 اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند...

 

نوشته شده در ساعت 9:58 PM توسط امین|

دلم که گرفته باشد,حرف نمی زنم...اشک نمی ریزم...فقط سکوت می کنم...حتی نمی نویسم...حتی بغض هم نمی کنم
چشمانم خوب یاد گرفته اند اشک نریزند وقتی دلم گریه دارد و شاید من یاد گرفته ام طوری اشک بریزم که چشمانم هم نفهمند
.....
حالا تو ننشین و روز هایی که ننوشته ام را هی نشمار....

نوشته شده در ساعت 9:48 PM توسط امین|



همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.


ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.

مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم بروند و بی هم نمانند.

وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان. اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که .......!!

چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن.

فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد.


 

نوشته شده در ساعت 7:47 PM توسط امین|


چه قدر این دَکه دوره از خیابون، با یه گله مجله روی پیشخون،
نه انگار آسمون رنگِ دروغه، نه انگار خون پاشیده توی میدون

مجله های خوبِ خانواده، با جلدای گلاسه، ورنی خورده
توشون تنها خبرهای قشنگه، نه هیچکس حبسیه، نه هیچکی مُرده

رو جلداشون همیشه اول ماه، یکی شیش در چهار داره می خنده
خبر هاشون همه در حول و حوشه زنای جلف و مَردای زننده:

سوپراستاره چشم آبی دوباره، یه لامبورگینی تازه خریده
فلان خانم بازیگر ازازسر، یه سانت از طولِ بینیشو بُریده

آقای فوتبالیست آخر هفته، بازم می ره جزایره قناری
تا ده، بیست، سی، چهل بازی کنه با، قراردادای چند میلیون دلاری

نمایشگاه گذاشتن بازیگرها، با عکس چوب و آب و کوه و جنگل
می گن بهرام رادان زن گرفته... خبر اینه قشنگ و دستِ اول!

مجله های موسیقی پُرن از، جوونایی با موی برق گرفته
با آلبومایی که بیرون نمیان، ولی آگهی می شن هر دو هفته

پدیده های تازه، رنگ و وارنگ، که سقفِ آرزوشون بنیامینه،
تو رو من، من تو رو، من، تو، تو رو من... کلام نابِ آهنگاشون اینه

توی شعرای یه خواننده ی راک، همیشه حرفِ دارا و نداره
ولی مانکنه چَرمه، چون می گن چَرم، لباس آدمای استواره!؟

تا وقتی که یه دختر بچه داره ، تنش رو واسه شامش می فروشه،
به من چه که فلان آرتیست و مطرب، چه جنسی، یا چه مارکی رو می پوشه؟

به من چه که کدوم خواننده ی پاپ، به دستش ساعتِ مارکِ رولکسه؟
کدوم رنگ توی دنیا رنگِ ساله؟ تو هالیوود کی اسطوره ی سکسه؟

من این جام! بین این مردم که امید، داره کم کم می میره تو دلاشون،

چه قدر فاصله دارن تیترا از ما، چه قدر این دَکه دوره از خیابون..


(یغما گلرویی)

نوشته شده در ساعت 6:39 PM توسط امین|

 

 

چند وقت است كه يك تصميم عجيب گرفته ام. نمي دانم كي اين تصميم را گرفتم؛ ولي فكر مي كنم همان موقعي بود كه احساسم تب كرد و خوابيد. 

تصميم گرفته ام بروم. مدت هاست كه خسته شده ام. از شهر؛ از اين زندگي شهري؛ از تلاش بيهوده براي باكلاس بودن. مدت هاست از هر آدم غريبه اي بدم مي آيد. مدت هاست از اينكه مجبورم مانند يك دانشجوي مهندسی رفتار كنم، تا مرا با يك بي سواد اشتباه نگيرند، خسته شده ام.

مدت هاست از اينكه مجبورم صبح ها موهاي فر كله ام را كمي سر و سامان بدهم تا ژوليده به نظر نرسم خسته شده ام. مدت هاست كه از آداب معاشرت خسته شده ام. مدت هاست كه از چهارزانو و مرتب نشستن خسته شده ام. از اينكه سعي كنم جنتلمن باشم و به شكل جالبي نتوانم بر خلاف ذاتم عمل كنم، خسته شده ام.

خيلي وقت است كه از inbox و not delivered و ... connecting to و .......خسته شده ام.

چند وقتي است كودتا كرده ام. كودتاي خودم ، بر عليه مني كه ديگر خودم نيستم . دارم كم كم به اين خستگي ها پايان مي دهم و جاي دلم را در شهر تنگ مي كنم.                                                       اين كودتا در ذاتم بوده؛ همانطور كه هنوز هم مداد و خودكار را به شيوه خودم دستم مي گيرم، نه آنگونه كه اول دبستان يادم دادند.

چند وقتي است كه اگر از كسي خوشم بيايد يا اينكه بدم بيايد، خودش خيلي زود از رفتارم متوجه مي شود. چند وقتي است كه غرور و افتخار دوران كودكي ام را پيدا كرده ام. حاضر جوابي دو سه سالگي ام و قياقه پنج سالگي ام برگشته. چند وقتي است كه دارم با ادب و اهل ذوق مي شوم.

 چند وقتي است كه نسبت به كودكان و سالمندان خيلي مهربان شده ام.

چند وقتي است كه مي خواهم بروم؛ بروم و آزاد شوم از اين قيد و بند. تصميم گرفته ام بروم و هرجاي جهان را كه مي شود و مي توانم ببينم. اول هم تمام جنگل هاي شمال خودمان را لمس خواهم كرد.

بعد از آن مي خواهم به اكثر كشور هاي جهان بروم و وقتي تمام شد؛ شايد يك كتاب فروشي توي پاريس باز كردم؛  شايد توي مكزيك يك تعميركار ماشين شدم؛ شايد راندن تاكسي در خيابان هاي گابون را تجربه كردم؛ شايد معلم يك دبستان توي يكي از شهرهاي آرژانتين شدم؛ شايد هم توي ايران خودمان يك گلفروشي باز كردم. شايد حتي تمام اين كارها را به نوبت انجام دادم. شايد هم دست سرنوشت نگذاشت و من را پشت ميز يك شركت فني مهندسي با كلي مسئوليت نشاند.

چيزي كه مهم است؛ اينست كه من تصميمم را گرفته ام و اين تصميم، از آن تصميم هاي درجه 2 نيست كه فراموش بشود. هميشه توي قلبم هست و هميشه هم منتظر يك جرقه است تا عملي شود.

فقط مانده اتمام اين تحصيلات آكادميك ، كمي پول و يك يا چند همسفر ديوانه و كودتاچي مانند خودم ؛ كه  نمي دانم پيدا مي شوند يا نه.

شايد روزي "عكس من و نوه هايم در شهر سانتياگو" را توي همين بلاگ ديديد و كامنت گذاشتيد؛ شايد هم طالبان، روزي من و رستورانم را در دهلي منفجر كردند. مهم اين است كه اين دفعه را كوتاه نمي آيم؛ اگر بگذارند.                                                                                                                       همين.

نوشته شده در ساعت 10:50 PM توسط امین|

 

نازنین دختر جوان پلاک بیست کوچه ی ناصری عاشق شهریار، پسر جوان ساکن پلاک بیست و دو همان کوچه بود .

آرزوی نازنین این بود که شهریار دوستش داشته باشد . چرا که با تمام وجود عاشق شهریار بود . ساعت رفتن و آمدن شهریار رو میدونست ، آمار واحد های پاس شده و پاس نشده شهریار رو داشت . اصلا از نوع بستن در حیاط و صدای قدم ها ، شهریار رو میشناخت .

اما انگار شهریار از این عشق بی خبر بود .

همه ی آرزوی نازنین این بود که یک بار هم که شده شهریار در خونه شون رو بزنه . همه ی آرزوی نازنین این بود که شهریار تنها به اندازه یک صدم عشقی که نازنین بهش داشت ، نازنین رو دوست داشته باشه .

همیشه تو رویاهاش منتظر شهریار بود که از کار و درس و زندگی و رفقاش بزنه و بیاد به دیدن نازنین . نازنین مطمئن بود که اگر شهریار دوستش داشته باشه و بهش برسه ، حتما شهریار رو خوشبخت میکنه .

یکی از روز ها .  در خانه نازنین به صدا در آمد . نازنین نوع در زدن رو میشناخت ، قلبش شروع کرد مثل گنجشک زدن ، از شوق نفهمید که چطور چادر نمازشو انداخت رو سرشو و پله ها رو دو تا یکی گز کرد تا برسه پشت در و در حالی که از ذوق وصال تو پوست خودش نمیگنجید در حیاط رو باز کرد .

درست بود . شهریار با نگاهی معصومانه پشت در بود .

قلب نازنین داشت از جاش درمیومد . شهریار شروع به صحبت کرد :

نازنین تو رو دوست دارم . نازنین تو رو میپرستم . نازنین دوست دارم همه ی تکیه من فقط به تو باشه . اصلا روز و شب به خاطر تو که میاد و میره .

نازنین باورش نمیشد . یعنی شهریار اینگونه خالصانه عاشق او بوده و دم نمیزده و هیچ بروز نمیداده و اصلا در اعمال و رفتارش معلوم نبوده . یعنی شهریار واقعا عاشق اونه ؟

نازنین از شوق ، داشت بال در میوورد که شهریار گفت :

* اگر میشه نردبام تون رو یه روز به ما قرض بدین .

 گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند, گول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه باش

عجبا از من و تو که شهریار عالمیم، که میرویم دم در خانه خدای نازنین و شب تا صبح قرآن به سر میگیریم و بک یا الله و بک یا الله میگوییم و در آخر حاجات خود را طلب میکنیم . خواسته هایی در حد یک نرد بام .
 
خودتان را بگذارید جای نازنین . یا جای خدای نازنین . کسی که خالصانه عاشق من و توی شهریار است . آنوقت بعد از ماه ها غفلت از این عشق و مشغولیت به درس و بحث و کار و زندگی ، یک شب هم که میرویم در خانه اش نرد بام میخواهیم . لکسوز میخواهیم . کار خوب میخواهیم . باز شدن بختمان را میخواهیم . نردبام میخواهیم آنهم از آن چوبی های زوار دررفته که باهاش تا پشت بوم به زور میشه رفت نه نردبام آسمان .
 
در آن لحظه خودتان را بگذارید جای نازنین پلاک بیست . چقدر جا میخورد ، چه قدر وا میرود ، چقدر افسوس میخورد و افسرده میشود . با خود میگوید پس این عاشق من نبوده . همه اینها بهانه بوده که نرد بام را بگیرد .
 
این را بدان که خدای نازنین ، نازنین تر از این حرف هاست که از این گله ها بکند ، اما من یکی ، روم نمیشه به خاطر نردبام برم در خونه خدا . که اگر برم واسه خاطر خودش میرم
نوشته شده در ساعت 10:33 PM توسط امین|

 

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا ؟!

 

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم ...
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت !

 

معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد

تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت ...

 

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد ...
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

 

سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم ...
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد ...
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت ...

 

روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم ...
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي ...
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود !!!

 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي ، کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه :
براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!!

 

چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود .

وقت قضاوت بود ، جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

 

من خوشحال بودم که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد ، هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم : من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي : تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است

 !!!!

من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم


اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود...؟!!

نوشته شده در ساعت 9:48 AM توسط امین|

نوشته شده در ساعت 1:8 PM توسط امین|

نرسيده به را
اولِ سايه‌سارِ پُل
گَشتي‌هاي خسته، کنار هم
نگرانِ روسري‌ها، باد، خنده،
دخترانِ دريا وُ
سحرگاهِ جمعه‌ي خردادند.


خودشان گاه شايد اگر شب نبود
دلشان مي‌خواست
عيشِ اشاره‌اي
چشمکِ نازکي از علامت به ها ...!
يا شوخيِ باد و صنوبر و بوسه
که بسيار است.


يعني مي‌شود يک شب خوابيد و
صبح از راديو شنيد
باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست
اگر خواست از جامهْ‌خوابِ زن و عطر آينه بگذرد!؟


چکارمان دارند نمي‌گذارند با بوسه گفت‌وگو کنيم
چکارمان دارند نمي‌گذارند بپرسيم چکارمان دارند
راديو دارد دروغ مي‌گويد.

                                                                                     سید علی صالحی


 

نوشته شده در ساعت 1:7 PM توسط امین|

 

 
مغزم بو میده نه بوی قرمه سبزی یا حتی پشگل نم دار و حتی بوی خوبی هم نمیده.

دستهام رنگی اه نه رنگ قرمز و ابی و .. و نه حتی رنگ روغن و پلاستیک و اکرلیک.

پاهام خم شدن نه مثل خمیر یا شیلنگ و نه حتی مثل تنه خمیده یک درخت.

زبونم مزه عجیبی پیدا کرده نه از نوع شور و ترش و شیرین و تلخ و نه حتی مزه ملس یه لواشک.

مدتی اه که مغزم به دستهام دستور میده دست بدم به زبونم میگه خداحافظی کنم به پاهام میگه دور بشم.اما یکی دیگه تو من نشسته که چشمهام رو همچنان به انتظار نگه داشته.

نوشته شده در ساعت 12:25 PM توسط امین|


آخرين مطالب
» پستچی
» از تنهاییت نترس
» وسواس...
» یلدا........
» زندگی ابدی نیست که....
»
» تفاوت نگاه
» کوچه
» بهاریه
»

Design By : Pichak