
پشت
پنجره نشسته بودمو بیرونا نگاه می کردم.اصلا حس خوبی نداشتم،دلتنگ بودم،سینه ام به
قدری تنگ شده بود که دلم داشت میترکید، بغض داشتم،بی تاب بودم بی تاب بی تاب...
اخه چرا
اروم نمیشم، چه مرگمه؟؟ نمی دونم .می خوابم نه چون خوابم میاد. میخوابم چون بیدار
بودن برام عذابه.
نه،خواب
نه، نمیشه، نمی تونم همش دارم فکر میکنم ، پریشونم ، اشک، قطره قطره،اره خب گریه
درمان هر دردیه.همش می خوام به یه دری بزنم به یه جایی متوسل بشم که اروم شم به
دوست، به فامیل ،به اشنا ، به کی به کی زنگ بزنم تا همدمم بشه ، می خوام اروم باشم
ولی....
خیلی
وقته دارم سعی می کنم که اروم شم ولی...
یهو تو
دلم افتاد یکی هست که خیلی دوستم داره خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنم ،حواسش
بهم هست ، به یادمه، دوست نداره غممو ببینه برا همین بهم صبر داده، اما این صبر بی
ظرفیت منه که اینقدر زود لبریز میشه . اره یادم اومد من خدا رو دارم ، خدای عزیزمو.
بهش
گفتم آخه خدا چرا اینجوری شد ، چرا؟؟؟صد بار گفتم چرا ، هر بار که چرایی میگفتم یه
جوابی تو ذهنم جرقه میزد .آخرش بلند بلند گریه کردم، فقط تونستم بگم خدایا چی کار
کنم؟
خدا
گفت:آخه بنده ی من ، اگه فرستادمت تو دنیا برا این بوده که بری و از نعمتهایی که
بهت دادم لذت ببری نه این که اینقدر عذاب بکشی.
گفتم :
خب پس چرا دارم عذاب میکشم؟
گفت:
خودت کردی ، اگه من بهت درد بدم، خب عزیزم درمانشم خودم میدم. اما تو چرا اینقدر
بی تابی ؟ کمی فکر کن.
گفتم:
نمیدونم ، فقط به دادم برس ، دیگه طاقت ندارم.
گفت:
بیشتر فکر کن.
با خودم
فکر کردم ساعتها
آره خب
اگه خدا بهم درد داده درمانشم داده ، من که تا حالا تونستم با درد و تقدیر خدا
کنار بیام پس بی قراریم برا چیه؟؟
خب
دیوونه، خودت کردی،خودت خواستی اذیت شی، با تصمیمای اشتباهت. به جای اینکه تا
تقی به توقی خورد توکل کنی به صاحب اصلیتو با مشکلاتت با عقل و منطق کنار بیای ،
پناه بردی به بنده ی خدا ،اونم فقط تو ظاهر و فقط برای لحظاتی کوتاه همراهیت
کرد اما بعد با بی توجهی و هزار تا نامردی دیگه خوردت کرد، اخه پسر ادم بخواد
بره دکتر تا خوب بشه میره پیش بهترین و با سواد ترین یا پیش کسی که اصلا بویی از
طبابت نبرده و هیچی حالیش نیست...؟
حالا
دیدی تقصیر خودته....
گفتم:خب
باشه، تسلیم، تقصیر خودمه، اشتباه کردم ، جوونی کردم و ... انسان
جایزالخطاست،خب منم انسانم، الان بگو چی کار کنم؟
گفت
:درست میگی انسان جایزالخطاست اما میتونی خطا نکنی، دیگه اشتباه نکن، از
گذشته ی خودت درس بگیر .بنده ی من ، بی تابی تو به خاطر درد و مشکلی که من تو
زندگیت بهت دادم نیست،برا خاطر اشتباهات خودته،بنده ی من، من تو رو دوست دارم
که افریدمت، من تو رو خلیفه ی خودم رو زمین کردم، من بهت نعمتای زیاد و بزرگی دادم
که مهمترینشون عقل و اراده و هدایت خاصه ی منه، فکر کن و با اراده جلو برو..
گفتم:
من که خودم برا خاطر حماقتم درد و مشکل دارم تو دیگه چرا بهم فشار میاری، و اینقدر
تو تقدیرم بلا و مشکل میزاری؟
گفت:
اگه من بهت درد دادم ، مشکل دادم برا این بود که بیای سمت من،برا این بود که به
فکرم بیفتی، خواستم کاری کنم که دیگه پیش هیچ بنده ای از بنده هام نری تا
تحقیر نشی خواستم فقط بیای پیش خودم ، چون دوستت دارم ، راضی نیستم ناراحتیتو
ببینم و.... ...
"و من
فقط گریه کردم ، شدید و شدیدتر ، بلند و بلند تر
..."
خدا
گفت:بهت اشک دادم تا وقتی که خواستی توبه کنی گریه کنی ، من طاقت دیدن اشکاتو
ندارم ، پس زودتر می بخشمت. گریه کن ولی برای گناهات چون اگه گناهات سبک بشه خودتم
سبک و آروم می شی ، مگه همینو نمی خوای؟ تو می خوای که آروم بشی و به آرامش
برسی اما فقط برای این تفکر که "تنهایی ویا برای مشکلات ظاهری و مجازی "
اشک می ریزی ولی این کفره ، برا اینکه تو تنها نیستی من پیشتم همیشه ، همه جا....
گفتم:اگه
پیشمی، حضورت باید بهم آرامش بده پس کو؟ مثل الان که حس میکنم داری بهم توجه میکنی
و امنیت دارم ، باید همیشه حس امنیت کنم ، پس چرا این حس رو ندارم؟
. گفت:این
قدر گریه و بی تابی نکن بهت میگم
برا
اینکه من همیشه پیشتم ، نزدیکتر از رگ گردن بهت،همیشه به فکرتم و بهت توجه دارم
اونی که باعث دوری ما ازهم میشه خودتی،تویی که به یادم نیستی و ازم دوری، اگه فکر
دیگرونو از ذهنت دور کنی ، اگه محبت بنده هامو از قلبت بیرون کنی اونوقت جا برا
مهر و محبت من باز میشه..
گفتم:خب
هدفت از آفرینش؟ هدفم؟
گفت: آفریدمت
و اوردمت تو این دنیا تا از با من بودن و از عبادت من و قرب من لذت ببری، اگه می
بینی از زندگیت لذت نمیبری به خاطر اشتباه ها و گناه های خودته. من تو رو افریدم
تا به من برسی به قرب من...
" سکوت
کردم ،جوابی برای دادن نداشتم ، چون حرفای خدا رو دوست داشتم ، قبول داشتم ، منی
که از دست بنده هاش تحقیر شده بودم ، توهین شنیده بودم و ... دوست داشتم با
خدا باشم اما...
گفتم : آره
خب تو هم به من اراده دادی ، هم عقل و هم راهنما. از راهنماهات استفاده
میکنم و با عقلم تصمیم میگیرم ، اما چی کار کنم که اراده ام ضعیفه ، نمیتونم سر
عهد و پیمونم با تو بمونم.
گفت :
خب به من توکل کن اگه به من اعتماد کنی دیگه همه چی تمومه ، من همه جوره
هواتو دارم.
گفتم:
راستی بهم گفتی به قرب من برسی من چه جوری میتونم این کارو بکنم؟
گفت :
تو انسان کامل شو ، می رسی ،فقط کافیه که بنده ی واقعی بشی، سخت نیست
گفتم:
خب مثلا یکی از نیازهایی که تو وجودم هست "محبت کردن و محبت دیدنه" خب
من مشکلم همینه که کسی نیست تا این نیازو برام ارضا کنه ، کسی نیست که محبت واقعی
بهم بکنه.
گفت :
نه اینطوری نگو، پس من چیم؟ من بهت محبت میکنم ، این محبتم نشونت دادم این
همه نعمت داری ببین ، مهربونی ، دست داری ، پا داری ، وجدان داری و...
اگه هم می بینی چیزایی دیگرون دارن که تو نداری برای این نیست که تو رو کمتر دوست
دارم ، تو اگه به من اعتماد داشته باشی ، به عدالتم شک نمیکنی اونوقت متوجه میشی
که هر چیزی که تو نداری یا از دست دادی رو یه جای دیگه جبران میکنم ،
مطمئن باش ، این که گاهی وقتا بهت حکمت می دم تا بفهمی ، مثل الان ، یا بهت حال
نیایش و عبادت می دم و ... همش از سر محبتم به توست . عزیزم ، تو بنده
ی منی ، من تو رو افریدم پس حواسم همه جوره بهت هست. اینو وقتی کامل درک
می کنی که تو هم حواست باشه که خدایی داری که مواظبته . تازه اگه همیشه به فکرم
باشی ، اگه قلبتو خونه ی من کنی اونوقت یادت می مونه که من همه جا هستم پس
دیگه گناه و اشتباه نمی کنی ، مردمو از خودت نمی رنجونی چون اونا هم بنده های
منن و من اونا رو هم دوست دارم ، دیگه بچگی نمی کنی و ... این چیزیه که تو
بهش نیاز داری پس با من باش و نیتتو خالص کن تا همیشه شاد و اروم باشی و لذت ببری..
گفتم:
حتی اگه کسی دلمو شکست هوامو داری ؟
گفت :
اره حتما ، هر وقت تو زندگی بهت فشار اومد منو صدا کن و همه کارا رو به من بسپار ،
توکل کن به معنای واقعی...
"خواستم
کمی دیگه خودمو برا خدا لوس کنم "
باز گفتم :
تو منو دوست داری ؟
گفت : آره
عزیزم بهت که گفتم ، من همه ی بنده هامو دوست دارم.
گفتم :
ثابت کن
گفت:
دلیل از این بیشتر می خوای که الان دیگه اروم شدی ؟؟
.
.
.
"تازه
فهمیدم چی شده و قضیه چیه . آره من موندم با کلی جواب خوشگل و دوست داشتنی که
همیشه دلم می خواست یکی بهم بگه....
چه خوب
شد که خدا امروز به دادم رسید.
وای
خدای من،الان دیگه چقدر ارومم . بیخود نیست که تو خدایی
ممنونم
ازت......
پی نوشت1: تا بحال
شده منتظر یک معجزه باشید ؟ چیزی که نمی دانید دقیقا قرار است چگونه باشد ولی آنچه
را که طلسم شده دگرگون کند . چه اعتقاد داشته باشید و چه انسانِ بی اعتقادی باشید
مطمئنا حداقل یک بار در زندگیتان در انتظارش بوده اید . در انتظار این معجزه شاید
اشکها ریخته باشید و برایِ تحققش شاید روزها و شبها دعا کرده اید و روح و جسمتان
را درگیرش کرده اید . نمی دانم این حسِ نیاز به وجودِ معجزه چقدر در وجودتان ریشه
دوانیده و چقدر منتظرش هستید ، ولی می دانم گاهی همین انتظار است که می شود قسمتی
از انگیزه مان برایِ ادامه ی زندگی .
اکنون که چیزی نداریم و همه در بهت و حیرتی بزرگ روز را شب می کنیم
همین یک دلیل است که ادامه ی زندگی را باعث می شود و گاهی تمامِ آینده و زندگی مان
را نیز بر پایه ی همین فعلِ محال پایه ریزی می کنیم .
سخت است که ندانی چه چیزی در انتظارت است . گاهی معجزه چیزی شبیهِ
عصایِ موسی می شود و گاهی نیز می شود گلستانِ ابراهیم . آخرش را نمی دانم ، ولی
وجودش و اعتقاد به واقعیت پیوستنش را دوست می دارم و در رویا پردازی هایِ شبانه ام
گاهی معجزه ای را طراحی می کنم . گاهی معجزه هایم خنده ی عزیزی است و گاهی نیز
داستان می شود اتفاقِ معجزه وارم .
هفته
ای که گذشت حداقل 2 معجزه را تجربه کردم.و همین دو معجزه بهانه ی ثبت این پست
شد.هر چند اگر با نگاهی عمیق تر به کائنات نظر کنیم تک تک ثانیه ها را مملو از معجزات
رنگ و وارنگ خواهیم یافت.
پی
نوشت 2: این پست تقدیمی است به خود
خدا و یکی از بنده های دوست داشتنیش،دکتر امیر رحیمی.